دلم می خواست کودکی بودم زاده شده در روستایی دور و پدرم گوسپندانی داشت که هر روز مرا با انها به کوه می فرستاد و من انگاه دیگر کودکی ام را در میان هیاهوی آدمیان گم نمی کردم و خاک و سنگ و خار به من میبخشید همه ی آنچه را که می بایست و در پوستینی ساده در خویشتن میبالیدم و آرام آرام به شدن نزدیک میشدم. اما دیگر مجالی نیست واز ایکاش و دلم میخواست بسیار ان طرف تر افتاده است به اجبار در ازدحام پوچ و بیهوده ای که باطنش بر خلاف ظاهر ان ساکت است و تهی به دنیا امدم و همه ی دردم از ان زمان اغاز شد که به بی دردی خودم و دیگران پی بردم
چوپانی حد اقل میتوانست مرا همیشه د رگمراهی خویشتنم نگاه دارد ولی افسوس که من در تمدن پای به هستی گذاردم.