که خشت خشتشان از تعصب است و تحجر
خفته اند بسیاری که حتئ نجوائی از فریادشان به گوش ما نرسید.
به خاطر دارم که یکبار پدرم آرزو می کرد: که ای کاش هستی به یکباره بر روی
هم آوار میشد
تا دوباره از نو برای ساختنش "دستی به کوشش بریم" .می گفت:به نیستی رسیده ایم.
بعضی وقتها دلم به یکباره تهی میشود و اندوهی انبوه که حاصل این بی فرجامی است کوه کوه در آن خیمه میزند.
اما نمی دانم کدام نیروست که با تمام این نبودها آدمی را به سفر
در امتداد تکاپو برای بودن وا می دارد.
"نمی دانم"