بهانه بود در آغاز
دست آویزی برای زیستن ٬از آن گونه که بودن را مجاب می کند و هستی را با تمام نبود هایش
شایسته ی "زندگی"
از آن دست که غم هایت را می شناسد ٬ که احساست را در می یابد و امیدت میدهد.
و خیال نامیدیمش.
این ترانه با سروده ی نیکویی از همدل صمیمی " حسام بهرامی " و نغمه ای از همیشه دوستم
" پژمان اختیاری " که من زمزمه اش کردم را تقدیم می کنیم به همه ی آنان که :
دوستشان داریم.
" سروش دادیار "
ترانه ی خیال را از اینجا دریافت کنید
+
نوشته شده در
87/03/13ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سروش دادیار
|
اه از این درد
شکوه نمی کنم که نالیدن شرط طریق نیست............................
این ترانه از خوانده های سوته دل عاشق داریوش رفیعی با ان سرگذشتی ست که تو می دانی و .....
........من!!!!
که دوباره خوانیش کردیم و دوست گرام رها رستمانه که از قبیله ماست و سوته دلی همسان
تارش را نواخت با همان مضرابها و پنجه مخصوص خودش و ناله ای که همنواست.
پیشکشش می کنیم به مردمان تبار مزرعه پدری
به عاشقان.
از اینجا می توانیدبگذر ز جفادریافت کنید.
+
نوشته شده در
86/10/11ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سروش دادیار
|
گندم یا سیب یا ........
نمی دانم، فقط فریفته شدن یقین بود و معلوم
دست و پا زدن های ما برای آن که بمانیم و احساس بودن کنیم ، تا خویشتن را در این هیاهوی مهیب بیابیم ، به هنر رسید ــ به زیبایی ختم شد ــ به بیان بی زبانی آواهای دور و دیر که همینجایند و همینجا نیستند ــ تو را پاسخ می دهند هر آن قدر که ازچرا و چگونگی سر ریزشده باشی امابه چشم نمی آیند:
ــ موسیقی ــ واز میان همه ی آن ، هنر سرزمین پدری من ــ با پرده های سازهای غریبش در گشایش رنگ و برق واستدیو و زن!!!!
پدرم می گفت : ربع پرده در موسیقی ما یعنی" مستی"
این نغمه را که ازساخته های پژمان اختیاری که در دستگاه نوا است و در شبی زمستانی زمزمه گرش شدیم پیشکش می کنیم به تمامی آنانکه افسانه وار در پی یکی شدن با روح هستی اند به عاشقان .

سروش دادیار
از اینجا می توانید تصنیف افسانه را دریافت کنید
+
نوشته شده در
86/09/19ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط سروش دادیار
|
نیمکت چوبی گمشده در هیاهوی کودکان که نقش گرفته بود با رنگ های به غایت زیبا
در اولین روزهای بهاری میزبان دو دلداده بود که با آنچه بر زبان رانده می شد سال ها فاصله داشتند آدمیان
گرمای تموز به خیالشان انداخت در به بار نشستن اندیشه هاشان-
تا آنکه بادهای پاییزی و رگبارهای پیاپی آرزوهاشان را به تاراج برد.
و لشکر جرار با پوشش زرد خواسته هاشان را لگدکوب سم ستوران ساخت-
که این خواسته ی آدمیان بود-
اکنون در آخرین روزهای سرد زمستانی،پیرزن و پیرمردی
بر نیمکت بی اختیار تکیه زدند.
به ناچار دیگر باره بهار از پی خزان خواهد آمد و نیمکت می بایست چشم انتظار
دو دلداده جوان باشد................تا آنجا که:...........................................
اذا الشمس کورت........
+
نوشته شده در
86/08/20ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط سروش دادیار
|
دلم می خواست کودکی بودم زاده شده در روستایی دور و پدرم گوسپندانی داشت که هر روز مرا با انها به کوه می فرستاد و من انگاه دیگر کودکی ام را در میان هیاهوی آدمیان گم نمی کردم و خاک و سنگ و خار به من میبخشید همه ی آنچه را که می بایست و در پوستینی ساده در خویشتن میبالیدم و آرام آرام به شدن نزدیک میشدم. اما دیگر مجالی نیست واز ایکاش و دلم میخواست بسیار ان طرف تر افتاده است به اجبار در ازدحام پوچ و بیهوده ای که باطنش بر خلاف ظاهر ان ساکت است و تهی به دنیا امدم و همه ی دردم از ان زمان اغاز شد که به بی دردی خودم و دیگران پی بردم
چوپانی حد اقل میتوانست مرا همیشه د رگمراهی خویشتنم نگاه دارد ولی افسوس که من در تمدن پای به هستی گذاردم.
+
نوشته شده در
86/04/21ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط سروش دادیار
|
در پس این دیوارهای به غایت بلند
که خشت خشتشان از تعصب است و تحجر
خفته اند بسیاری که حتئ نجوائی از فریادشان به گوش ما نرسید.
به خاطر دارم که یکبار پدرم آرزو می کرد: که ای کاش هستی به یکباره بر روی
هم آوار میشد
تا دوباره از نو برای ساختنش "دستی به کوشش بریم" .می گفت:به نیستی رسیده ایم.
بعضی وقتها دلم به یکباره تهی میشود و اندوهی انبوه که حاصل این بی فرجامی است کوه کوه در آن خیمه میزند.
اما نمی دانم کدام نیروست که با تمام این نبودها آدمی را به سفر
در امتداد تکاپو برای بودن وا می دارد.
"نمی دانم"
+
نوشته شده در
86/04/09ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط سروش دادیار
|
برای خروشیدن نیازی به دیگران نیست-اگر اهل طلاطم باشی به تنهائی هم میتوانی برای رسیدن بخروشی-
بارش باران شعله های سرکش آتش را فرو می نشاند
با جویباریان به سر بردن آدمی را ملایم میکند.
اما در میان این همه صلاح اندیشی و مصلحت دانی و این همه اهل سلامت چگونه میتوان به گستاخی فکر کرد؟
اینجا گرچه بارانهای سیل آسا میبارد اما همه جویبار را برمی گزینند-
و شیب زمینهای ما به گونه ایست که جویها هیچگاه به هم نمی پیوندند که هر روز فرسنگها از هم فاصله می گیرند
و به سرعت میروند تا به گندابها بریزند نه به گرداب.
+
نوشته شده در
86/04/01ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط سروش دادیار
|